دلم عروسی میخواد...عروسی های دوران بچگیم..پنجره های 6 ضلعی رنگی..که بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتیم که عروسو از پشت اون شیشه های رنگی ببینیم..با اون آستین های پفی سال های 70 ..با اون رج لب های قرمز قرمز قرمز..که یه خط لب مشکیم دورش بود...با اون لاک های قرمز..بوی گلپر . زغال....خواهر دامادو مادر عروس و داماد که آرایش کرده بودن و دونه های عرق از سر به مهمون رسیدن روپشت لب هاشون نشسته بود....دوره ی لباس مجلسی های یقه بسته...دامن بلند...جوراب پارازین رنگ پا....
دلم دامن پلیسه امو خواست که با یه بلوز قرمز برا عید دوم ابتداییم(شاید) که عینهو مال خواهرم بود پوشیده بودم...
دلم فرار میخواد..یه بارون حسابی..با یه بیخیالی تو تاکسی..پشت پنجره با هندزفری..با یه مقصد طولانی
دلم یه خونه میخواد..با یه آشپزخونه...که مال خودم باشه...
بهم اصلا خوش نگذشت..یه بخشیش میم اما سین!چرا بعضی اوقات آدم اینقد بصورت مسخره درگیر میشه..من از سین متنفر نیستم..گاهی فراموش میکنم اینو..همیشه هم موقع هایی به ذهن آدم میاد که مزخرف ترین لحظه هاس..اصن جاش نیس..کاش حرف دیگری بود
بی حوصله ام..زور دعوا ندارم..همیشه کوچیک ترین و بی ارزش ترین چیزام منو به حدی شاد میکنه که برا بقیه مزخرفه..اما همیشه همه همون چیزای کوچیک رو هم ازم دریغ میکنن..واس همین غمم بیشتر میشه..
بارون میاد..پنجره بازه..نشستم رو صندلی کنار پنجره..سیاوش داره میخونه..ماشینا رد میشن..موتور تک و توک..صدای چرخای ماشینو تو بارون دوست دارم..بهم حس زندگی میده..حس اینکه اون بیرون ملت دارن زندگی میکنن...هرچند من اینجا ...
تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
ساختمون 73...وردیش روبه رو پنجره اتاق ماست..ساختومن آرومیه..6:45 دقیقه صبح یه دختر دانش آموز با مانتوی سبز منتظر سرویسه..ساعت 9 صبح سرایدار شروع میکنه نظافت و ازین کارا..یه دختر 2 یا 3 ساله خیلی ناز هم داره...این وسط هم یه عده میان و میرن..یه خانم مهماندار هم داره...راننده میاد دنبالش اونم با اون کلاه و چمدون خاصش سوار اون ماشین خاص میشه..یه چندتا پسر خوشتیپ هم داره..یادش به خیر اسفند پارسال اینجا عروسی بود..نمیدونم با هم تو این خونه به شادی و عشق با هم زندگی میکنن یا نه...
خیلی بده..یه سری احساس رو بریزی تو قابلمه درش سرپوش هم بذاری..خبری نباشه ازش..خیلت راحت شده ازش..بعد یهو یه دیدار...یه اس ام اس..یه زنگ..یه استراحت بین یه کلاس..یه لگد بزنه به اون قابلمه همچین محتویاتشو بریزه رو دلت..ندونی چجوری جمعش کنی..
از همه ی سین های دنیا متنفرم
تنهام
تنهام
تنهام
من هیچکی رو ندارم باهاش حرف بزنم
هیچکی رو ندارم بگم خستم و ناراحت از دست بعضی ها
اونقدر حرف میزنم(بی ربط)که دیگه کسی جرات نمیکنه به حرفام گوش بده(حتی اون ۲ یا ۳ نفر مونده)
دلم خونه میخواد..حتی اگه اونجام حرف نزنم
دلم میخواد به یکی بگم ف از دستت ناراحتم
بگم ف چرا رعایت منو نمیکنی
بگم ف میخوام بخوابونم تو صورتت
از بیرون برگشتم ...سبزی خریدم....میوه خریدم....خریدهامو با کیفم گذاشتم زمین..رو صندلی نشستم ..برقا هنوز خاموشه..در اتاق خواب بازه.نور آشپزخونه اومده تو..مانتوم رو در آوردم..انداختم رو تختم..مقنعه رو هم (امروز بعد از مدت ها مقنعه سرم کردم)..چادرمو انداختم رو کیفم پای صندلی..تو آشپزخونه ام..برق اتاق خواب هنوز خاموشه...در اتاق خواب بازه..از تو نایلون خرید ۲ تا هویج در آوردم با یه پیاز با یه سیب زمینی با سبزی سوپ.....یاد سین افتادم سر امتحان..برگشتم اتاق خواب..شب خواب و روشن کردم..دوباره نشستم رو صندلی پای پنجره...بازش میکنم..نگاه میکنم به در حیاط ساختمون آجری روبه رو..کسی رد نمیشه...کلی ماشین و موتور رد میشه..نفس عمیق..از پله ها رفتم پایین..تو آشپزخونه..شستم و فکر کردم...پاک کردم و نتیجه گرفتم...پوست کندم و کلنجار رفتم...تیکه تیکه کردم و حرص خوردم....آخرشم همه رو بار گذاشتم شاید آخرش یه چیزی شد...برگشتم اتاق خواب..لباسامو جمع کردم..چادرم رو تا کردم گذاشتم تو کمد..همه چی مرتبه..گاز روشنه..قل قل قل..بوی غذا میاد...وقت نمازه...چادر به سر...اما سفید
امتحان پاتولوژی فراتر از حد انتظار از خودم
کولا
گریه از ترمینال تا خواب+گاه همراه با تنفر از هراز
باز هم بالشتهای چپانده روی سر
آهنگ
بافتنی برای زمستانی که تمام شد
و تنهایی که هنوز ادامه دارد با همه ی حرف هایم
تو رفتی
و همه ی شاعرانه هایت را بردی
من ماندم
و یک دنیا حروف الفبا
یکشنبه بود...عملی انگل تمام شد...برگشتم خوابگاه بالشت هایم را بغل کردم..آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد..از سین دیگری جدا شده ام..فکر نمیکردم یک انگل با من این کار را بکند...انگل است دیگر..همه ی اصول حفاظت شخصی را به کار برده بودم ها..باز دچار شده ام...کسی دارویی دهد برای دردم...
کسی هست آیا
پشت چراغ های روشنی که خاموش اند
یا شاید
از ترس پناه دادن به تنهایان
همه چراغ هایشان را خاموش کرده اند
خود در پناه چراغ های روشن دیگری رفته اند
شاید من نیز باید تنها پناهگاه بی پناه باشم
باد و باران خورده
هرجا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
آنطورکه می نمایی باش ..یا آنطور باش که می نمایی
کودکی میخواهم
از خویش
و از کسی که شاید دوستش داشته باشم
اصلا مهم نیست "او"
باشد یا نباشد!
من فقط بودن کودکم را میخواهم
"او" را...نه "او" را
چقد فرق است برای من از این "او" تا آن "او"
فقط کودکم باشد کافی است
برایم جای همه ی ضمیرهای خالی دنیا را پر میکند
حتی من را..او پر می کند...اویی که از من است