تبليغاتX
چادر به سر
همین!
داغونم..همون عادت چای نبات داغ و ژلوفن

دلم عروسی میخواد...عروسی های دوران بچگیم..پنجره های 6 ضلعی رنگی..که بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتیم که عروسو از پشت اون شیشه های رنگی ببینیم..با اون آستین های پفی سال های 70 ..با اون رج لب های قرمز قرمز قرمز..که یه خط لب مشکیم دورش بود...با اون لاک های قرمز..بوی گلپر . زغال....خواهر دامادو مادر عروس و داماد که آرایش کرده بودن و دونه های عرق از سر به مهمون رسیدن روپشت لب هاشون نشسته بود....دوره ی لباس مجلسی های یقه بسته...دامن بلند...جوراب پارازین رنگ پا....

دلم دامن پلیسه امو خواست که با یه بلوز قرمز برا عید دوم ابتداییم(شاید) که عینهو مال خواهرم بود پوشیده بودم...

دلم فرار میخواد..یه بارون حسابی..با یه بیخیالی تو تاکسی..پشت پنجره با هندزفری..با یه مقصد طولانی

دلم یه خونه میخواد..با یه آشپزخونه...که مال خودم باشه...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:6  توسط چادر به سر  | 

۱ساعت و نیم پیش تولدم بود..بهم امروز خوش گذشت....خیلی..و ممنونم...

بهم اصلا خوش نگذشت..یه بخشیش میم اما سین!چرا بعضی اوقات آدم اینقد بصورت مسخره درگیر میشه..من از سین متنفر نیستم..گاهی فراموش میکنم اینو..همیشه هم موقع هایی به ذهن آدم میاد که مزخرف ترین لحظه هاس..اصن جاش نیس..کاش حرف دیگری بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:27  توسط چادر به سر  | 

هرچی نوشتم پر

بی حوصله ام..زور دعوا ندارم..همیشه کوچیک ترین و بی ارزش ترین چیزام منو به حدی شاد  میکنه که برا بقیه مزخرفه..اما همیشه همه همون چیزای کوچیک رو هم ازم دریغ میکنن..واس همین غمم بیشتر میشه..

بارون میاد..پنجره بازه..نشستم رو صندلی کنار پنجره..سیاوش داره میخونه..ماشینا رد میشن..موتور تک و توک..صدای چرخای ماشینو تو بارون دوست دارم..بهم حس زندگی میده..حس اینکه اون بیرون ملت دارن زندگی میکنن...هرچند من اینجا ...

تو بارون که رفتی

شبم زیر و رو شد

ساختمون 73...وردیش روبه رو پنجره اتاق ماست..ساختومن آرومیه..6:45 دقیقه صبح یه دختر دانش آموز با مانتوی سبز منتظر سرویسه..ساعت 9 صبح سرایدار شروع میکنه نظافت و ازین کارا..یه دختر 2 یا 3 ساله خیلی ناز هم داره...این وسط هم یه عده میان و میرن..یه خانم مهماندار هم داره...راننده میاد دنبالش اونم با اون کلاه و چمدون خاصش سوار اون ماشین خاص میشه..یه چندتا پسر خوشتیپ هم داره..یادش به خیر اسفند پارسال اینجا عروسی بود..نمیدونم با هم تو این خونه  به شادی و عشق با هم زندگی میکنن یا نه...

خیلی بده..یه سری احساس رو بریزی تو قابلمه درش سرپوش هم بذاری..خبری نباشه ازش..خیلت راحت شده ازش..بعد یهو یه دیدار...یه اس ام اس..یه زنگ..یه استراحت بین یه کلاس..یه لگد بزنه به اون قابلمه همچین محتویاتشو بریزه رو دلت..ندونی چجوری جمعش کنی..

از همه ی سین های دنیا متنفرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:56  توسط چادر به سر  | 

من دیگه توانی برام نمونده

تنهام

تنهام

تنهام

من هیچکی رو ندارم باهاش حرف بزنم

هیچکی رو ندارم بگم خستم و ناراحت از دست بعضی ها

اونقدر حرف میزنم(بی ربط)که دیگه کسی جرات نمیکنه به حرفام گوش بده(حتی اون ۲ یا ۳ نفر مونده)

دلم خونه میخواد..حتی اگه اونجام حرف نزنم

دلم میخواد به یکی بگم ف از دستت ناراحتم

بگم ف چرا رعایت منو نمیکنی

بگم ف میخوام بخوابونم تو صورتت

 از بیرون برگشتم ...سبزی خریدم....میوه خریدم....خریدهامو با کیفم گذاشتم زمین..رو صندلی نشستم ..برقا هنوز خاموشه..در اتاق خواب بازه.نور آشپزخونه اومده تو..مانتوم رو در آوردم..انداختم رو تختم..مقنعه رو هم (امروز بعد از مدت ها مقنعه سرم کردم)..چادرمو انداختم رو کیفم پای صندلی..تو آشپزخونه ام..برق اتاق خواب هنوز خاموشه...در اتاق خواب بازه..از تو نایلون خرید ۲ تا هویج در آوردم با یه پیاز با یه سیب زمینی با سبزی سوپ.....یاد سین افتادم سر امتحان..برگشتم اتاق خواب..شب خواب و روشن کردم..دوباره نشستم رو صندلی پای پنجره...بازش میکنم..نگاه میکنم به در حیاط ساختمون آجری روبه رو..کسی رد نمیشه...کلی ماشین و موتور رد میشه..نفس عمیق..از پله ها رفتم پایین..تو آشپزخونه..شستم و فکر کردم...پاک کردم و نتیجه گرفتم...پوست کندم و کلنجار رفتم...تیکه تیکه کردم و حرص خوردم....آخرشم همه رو بار گذاشتم شاید آخرش یه چیزی شد...برگشتم اتاق خواب..لباسامو جمع کردم..چادرم رو تا کردم گذاشتم تو کمد..همه چی مرتبه..گاز روشنه..قل قل قل..بوی غذا میاد...وقت نمازه...چادر به سر...اما سفید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:22  توسط چادر به سر  | 

پی ام اس....داغونم

امتحان پاتولوژی فراتر از حد انتظار از خودم

کولا

گریه از ترمینال تا خواب+گاه همراه با تنفر از هراز

باز هم بالشتهای چپانده روی سر

آهنگ

بافتنی برای زمستانی که تمام شد

و تنهایی که هنوز ادامه دارد با همه ی حرف هایم


تو رفتی

و همه ی شاعرانه هایت را بردی

من ماندم

و یک دنیا حروف الفبا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 22:37  توسط چادر به سر  | 

هنوز هم در گیر هنوز هایم..هنوز هم شب که میشود کسی در دلم بساط میکند به آش پختن..دود و دم و غلغله اش ازapexقلبم شروع میشود می رود تا غضروف تیروئید حنجره ام..هنوز هم تنهایم..هنوز هم حرف هایم میماند سر دلم  زورم نمیرسد به این نیروی جاذبه ی کوفتی...خانه ام..دیروز نشستم پای صحبت پدر بزرگ...زیر کرسی..برایم از خدمتش گفت...از غریبی گفت و غمش..راست میگفت...غریب بودن درد کمی نیست.غمم میگیرد هنوز بعد از سه سال اشک میریزم توی هراز...رودخانه اش از اشک های من هنوز پرآب است..همه ی دوستانم افسرده اند...میگویند لاکی بگو چطور اینقد شادی...لبخند میزنم..حوصله ام سر میرود از غم..سین میگوید لاکی از وقتی کلاس های عملی مان جدا شده حوصله ام سر میرود...

یکشنبه بود...عملی انگل تمام شد...برگشتم خوابگاه بالشت هایم را بغل کردم..آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد..از سین دیگری جدا شده ام..فکر نمیکردم یک انگل با من این کار را بکند...انگل است دیگر..همه ی اصول حفاظت شخصی را به کار برده بودم ها..باز دچار شده ام...کسی دارویی دهد برای دردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:18  توسط چادر به سر  | 

کسی منو پیدا کنه..گم شدم انگار..مثه تبلیغات های کنار وبلاگ ها..گوشه بالای سمت چپو نگاه کن....کاش همینجوری میتونستم آدرس بدم..گم شدم بین همه ی پس ووردها..۸..۶..۸..۲..۱..۹...۹...۳..۵...۷..۴....هزار بار میزنم..باز یادم میره...دوباره بک..دوباره تایپ.استاتوس این روزهای من شده لعنت بر این تقدیر...گیجم..چرا هزاربار یه اشتباه؟..هر وقت واقعن میخندم  واقعا طوفانی میشم بعدش..بارون و باروون و باروون..گاهی فقط سرما نه حتی یه قطره...خاطرات تلخ...چراغی روشن نیست..میترسم از تنهایی...سوسو بزن..شاید نترسم...

کسی هست آیا

پشت  چراغ های روشنی که خاموش اند

یا شاید

از ترس پناه دادن به تنهایان

همه چراغ هایشان را خاموش کرده اند

خود در پناه چراغ های روشن دیگری رفته اند

شاید من نیز باید تنها پناهگاه بی پناه باشم

باد و باران خورده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 17:5  توسط چادر به سر  | 

بدجور دلم تنگه...هورمونیه...میدونم..تنها توی اتاق ۳ نفره..انگار هنوز عادت نکردم به پنج شنبه جمعه های تنها..به تنهایی..دلم میخواد با یکی حرف بزنم..امروز رفته بودم اورژانس نوزادان..همونجا که نوزادایی که ضعیفن رو نگهداری میکنن..یکیشون فوق العاده بود..نوزاد یکی از پرونده هام بود..یکی رو دیدم..خیلی وضعش داغون بود..انگار با وردنه یه دور از روش رد شدن و جمعش کردن...قد یکی از این عروسکای دوران بچگیم بود...کوچولو با اون وضع داغونش داشت نفس میکشید..یعنی وقتی جون سالم به در برد اینارو یادشه.که چقد محکم به این دنیا چسبیده بود و داشت میجنگید واسه آیندش؟یا میشه مثه امروز ما؟نمیدونم..

هرجا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 2:41  توسط چادر به سر  | 

خستم....جمله ی روتین این روزای من شده..تازه۲روزه تونستم یکم بخوابم..گرچه دوست دارم روزای اینجوریو..روزایی که سرت خیلی شلوغه..خوابت کم شده....میدویی نمیرسی..نمیدونم گفتم یا نه؟خیلی بی انگیزه شدم برا دانشگاه رفتن..دلم یه آدم میخواد...یه آدم که خیلی جذاب باشه...یکی که بشینه باهام حرف بزنه...بخنده..تنهایی هامو پرکنه..انگل رو خیلی دوست دارم..مخصوصا کرم های نواری شکل..با اون بندهای خوشگل یا مثلا روزت فرم(گل سرخی)از پاتو بدم میاد..اصلا از همهی درسایی که خیلی مولکولی میشه بدم میاد...چیزای گنده مثه همین انگل رو دوست دارم..

آنطورکه می نمایی باش ..یا آنطور باش که می نمایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:17  توسط چادر به سر  | 

آمده ام خوابگاه..خواب+گاه...نه..گاهی نیست..همیشگیست..البته اگر بگذارند..درگیرم..باخودم..با اعصابم...با اطرافیانم..هم اتاقی مامایی ام کفرم را در آورده...۱هفته تمام است مهمان داریم..خودش نیست..۴روز با دوست پسرش معلوم نیست کجا بوده..مهمان هایش اینجا..سرما خورده ام..اساسی..هوای تهران سرد شده..تازه بعضی از آدم های خوش کولر را هم روشن می کنند...چقد خواب وقتی سرماخورده ای افتضاح می شود..شب تا صبح دستمال میگذارم توی سوراخ دماغم...نوبتی......تا بتوانم بخوابم...اگر بگذارند بتوانم بخوابم...از دست کسی خیلی ناراحتم..از دست خودم بیشتر...صمیمی ترین دوستانم عوض شده اند...ناگهانی..شاید من عوض شده ام..جمله هایم را میخوانم...یک جوری است...نه؟نمیتوانم جور دیگری بنویسم...دیشب چیزی را سرچ کردم...اعصابم بیشتر خورد شده..از خودم..از اون یکی...اصلا می شود آدم یک غلطی بکند تاوانش را ندهد؟!!آن هم چند سال؟!

کودکی میخواهم

از خویش

و از کسی که شاید دوستش داشته باشم

اصلا مهم نیست "او"

باشد یا نباشد!

من فقط بودن کودکم را میخواهم

"او" را...نه "او" را

چقد فرق است برای من از این "او" تا آن "او"

فقط کودکم باشد کافی است

برایم جای همه ی ضمیرهای خالی دنیا را پر میکند

حتی من را..او پر می کند...اویی که از من است

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:8  توسط چادر به سر  |